تبلیغات
تویسرکان دیار شاعران و عارفان واندیشمندان؛ سرزمین سبز و آثار کهن؛ به دلکده ی اجتماعی؛فرهنگی ؛ شعرو دل نوشته های آرمان همدانی تویسرکانی خوش آمدید؛Welcome to our blog and social, cultural and literary - دل بدون عشق می میرد و انسان بدون دل

دل من عشق می خواهد

تلاطم ؛ غرش احساس


نسیمی از سرای ناز

سرای یار بی انباز

 

دلم شرم نگاهی را 

حروف چشم و دل بازی

 

دلم بیداری با یاس 

سخن گفتن درون چشم

 

دلم من شوق یک دیدار 

تپیدن ؛ اضطراب یار

 

نشستن در کنار گل 

رفاقت با در و دیوار

 

دلم پرواز می خواهد 

درون چشم محبوبی


که یاد خالقم را در

دل من پُرکند با ساز


همان ساز پر از رازش

دل پر از یقین یار

 

دلم در غم تپیدن را 

برای لحظه ای دوری


از آن یاری که پر نوراست

همانی که به حق دل بست


دلم یک شب نشینی را 

دلم اختر شماری را

 

دلم تا صبح بیداری 

کنار دلبر و یاری


سخن از یارهستی را

بدون می ومستی را

 

دل من تیشه و سنگی 

نگاری لیلی زنگی


دل من قلب چاهی را

منیژه یار راهی را


دل من حس بیژن را

خدا را چشم دیدن را


دلم همراز می خواهد 

دلم پرواز می خواهد


نگاه پر ز نوری را

دل پر از سروری را


منیژه ؛بیژن وفرهاد

 وشیرین عشق پر فریاد


دلم اشکی برای عشق

شکوه قله میخواهد


دل من عطر یک گل را

شکوه رقص پروانه


دل من عشق دیوانه

جنونی گرم و جانانه


که سازد عشق جاویدی

چونان مجنونی و لیلی


فسانه قصه ای دیگر

...به نام میثم و 


همیشه جای تو خالیست

به جایت این سه تا نقطه


که من هم خون فرهادم

و مجنونم اگر باشد

کسی شیرین ویا لیلی


که عشق حق کند انسان همه علامه وحلی


نمی ترسم ز رسوایی

که عشقم آبرو باشد


چنان رسوا شدن را من

شب و روز آرزو باشد


که خود بودن شعار من

اگرچه سخت و دشوار است


ولی راز رهایی و

رموز وصل و دیدار است


نه قالب می پذیرم من

 نه ازمکر خلایق خَم


که آزادی پناه من

و عشقم تکیه گاه من


اگرچه عشق غم دارد

ولی قلبم طلب دارد


شکوه عشق و آزادی

عبور از قشر به آن وادی


جواب دل نشاید گفت

به جز با واژگان چشم


کسی را دل که کَس باشد

که ناکس بی خبر باشد



که دل الماس انسانست

چگونه دُر دهد بر خس


خدایا خسته ام دیگر

از این دنیای اغیاری


بگفتا پیر دانایی

 که می یابی اَگر جویی


ولی جُستم ندیدم من

 کسی را بهر همراهی


از ان پس سر درون دل

نگاهم خیره بر راهم


من این ره میروم؛ حالا

چه باشد یار؛چه تنهایی


نوای ساز خود گیرم

سرایم نغمه ی امید


چه باشد هم نوایی را

 چه من خود تکنواز راه


که این شعر دلم باشد

بدون قافیه همراه


رها از قید وهر بندی

به توصیف دل و آن ماه

--------------------------------------

انگار  نه مرا برای کسی ساخته اند
ونه کسی را برای من...!؟


اما با وجود این انگار ؛

من هنوز امیدوارم و امید همان کلید راهیابی به دل

هرنگاریست حتی یگانه معشوق جهان هستی


سالهایی میشود که همراه و هم دم من غربت و رنج است از همان


سالهایی که با یار مهربان آشنا شدم


شاید این در رشد وکمال من مفیدتر از همراهی دیگری باشد

 

من معتقدم وقتی هنوز کسی همه ی زندگی مان نشده و در این


عالم رنگانگ و شلوغ به یک رنگی و یگانه خواهی نرسیده ایم ازدواج


خیانت بزرگیست همان خیانتی که آثار و فرزندان آن در همه


جوامع بشری پریشان و بی پناه وبی هدف پرسه می زنند


چون فرزند اجبار شهوتند نه فرزند باشکوه عشق


ما هنوز نمی خواهیم قبول کنیم کسی


که همسرش را دوست ندارند


نمی تواند فرزندش را آنطور که باید دوست بدارد


کانکه با ما ره سودا سپرد

نیست لایق که دگر جا نگرد

هست آیین دوبینی ز هوس

قبله‎ی عشق یکی باشد و بس





طبقه بندی: اشعار ودل نوشـته های آرمـــان تویسرکانی،
برچسب ها: همدان؛تویسرکان؛ملایر؛نهاوند؛رزن؛میثم گنجی؛آرمان ایرانی همدانی تویسرکانی؛همدانی ؛تویسرکانی؛ ملایری؛رزنی؛ نهاوندی، جملات زیبا و قصار بزرگان و اجتماعی و فرهنگی و خداندو پروردگارا، شعر و دل نوشته عاشقانه و عشق و نثر و نیاش وعرفان و عرفانی تویسرکان، اجتماعی وهنری وادبی و فرهنگی و روانشناسی و جامعه شناسی و انسان شناسی تویسرکان و حیقوق نبی و میر رضی آرتیمانی و حبقوق نبی گردوی تویسرکان بهشت غرب، شاعران همدان وتویسرکان و نهاوند و رزن و ملایر وسرکان و فرسفج وقلعه ی کرزان وقلعه ی اشتران و گردنه ی سرابی و شاهزید وروستاهای تویسرکان، دل و هوس عشق دل من عشق میخواهد، دلتنگی برای عشق،

تاریخ : شنبه 12 مهر 1393 | 07:03 ق.ظ | نویسنده : آرمان تویسرکانی - نام: میثم گنجی | نظرات