تبلیغات
تویسرکان دیار شاعران و عارفان واندیشمندان؛ سرزمین سبز و آثار کهن؛ به دلکده ی اجتماعی؛فرهنگی ؛ شعرو دل نوشته های آرمان همدانی تویسرکانی خوش آمدید؛Welcome to our blog and social, cultural and literary - هزارمین سخن(هزارمین پست در وبلاگ)
هزار پست گذاشتم و  سخنم را نشنیدید

هزار طعم بسرودم بگو شما چه چشیدید؟

زگلشن و زچمن ها زغنچه و زپرنده

زپر و پروانه زنسیم و آواز ز دل و از آغاز

به شعر و نثر نوشتم عشق ؛دوستی ؛پرواز

ترانه ام نشنیدید

به ماه گفتم از مهر

به کوه خواندم از عشق

بگو شما چه شنیدید؟

قلم به دست و رنگ افشان

ز پژواک چه کشیدید؟

به چاه گفتم از درد

دلم خدا زهمه سرد

زچشم کردم فریاد

همانچه را که ندیدید

به باغ بردم شیون

به دشت بردم رنجم

به سبزه زار تو  انسان

قدم زدم چو گلی سرخ

آواز شدم چونان رود

غزل شدم پر احساس

چو قایقی ز رود دل

سفر کردم تا دریا

بر موج واژه سوار و مست

سفر کردم تا فردا

ولی شما نشنیدید؟

که رسم انگار این است

که روزگار گلچین است

و میرسد روزی را که میرسد نجواها

صدای امروز ما به گوش خلق؛ فرداها

که رسم انگار این است ...
........................................
پر از ثمر تو چه چیدی؟

به تاک سرخ و سفیدم

به حس سبز رشیدم

به برق شوق و امیدم

که جز بغض نچشیدم

که جز درد ؛ غربت ؛غم

در این سراچه ندیدم

سیاه نیست چشمانم

لبم ببین؛ خندانم

ولی نگاه شما ...

ز دیدگان شما حیرانم

از این درون و برون ویرانم

گلی از زخم نمی چینید

به زیبایی و زشتی ها

نظاره هم نمی شینید

تفاوت در نگاهت نیست

گل و خس هر دو یک باشد

فغان از چشم نابینا

امان از درد یک بینا

که واژه که تواند گفت

سکوت بیکران را آه

که این محدود و آن بی حد

چه داند حال انسان دَد
..................................
به شکوه چشم های باز

به طرب به نغمه ی هرساز

به شما که اندکیت در دل

به شما که محرمیت در سرٌ

که به شوق شما دمی دارم

که زلال و پاک چو بارانید

وسفید و سبک چون ابرید

وچو آن درخت تنها ؛دور

و چونان که یاس شب بوییت

و چه اندکید و چه رنجورید

وچه ماه وش؛ اهل عبورید

که لطف میفروشید و دل می برید

که عشق می دهید و رنج می خرید

خدا ز امواجتان پیداست

زمین در نگاهتان گم شد

از ان زمان که دل شیدا شد

وشعر من چه پریشان است

به برزخ و دوری  ایشان است

که زنده بودن است با اغیار

و زندگی نیست جز با یار

الهی حسرت یاران

به چشم من چونان باران

چه باران می زند هر روز

به شوق لحظه ی نوروز

که شعر دل نه قافیه ونه در تنگی قالب

نمی گنجد و نه هیچ وزنی را توان حمل وزنش هست

وهر وزنی در این سنگین ز بار غصه می رنجد

که شعر دل ز دریاهاست و دریاها همان دلهاست همان دریای دل را که زغربت همچنان تنهاست

اسیر رنج و آن غم هاست همیشه هر زمان تنهاست

و این غربت چقدر زیباست...



طبقه بندی: اشعار ودل نوشـته های آرمـــان تویسرکانی،
برچسب ها: همدان؛تویسرکان؛ملایر؛نهاوند؛رزن؛میثم گنجی؛آرمان ایرانی همدانی تویسرکانی؛همدانی ؛تویسرکانی؛ ملایری؛رزنی؛ نهاوندی، جملات زیبا و قصار بزرگان و اجتماعی و فرهنگی و خداندو پروردگارا، شعر و دل نوشته عاشقانه و عشق و نثر و نیاش وعرفان و عرفانی تویسرکان، اجتماعی وهنری وادبی و فرهنگی و روانشناسی و جامعه شناسی و انسان شناسی تویسرکان و حیقوق نبی و میر رضی آرتیمانی و حبقوق نبی گردوی تویسرکان بهشت غرب، شاعران همدان وتویسرکان و نهاوند و رزن و ملایر وسرکان و فرسفج وقلعه ی کرزان وقلعه ی اشتران و گردنه ی سرابی و شاهزید وروستاهای تویسرکان، اشعار پریشان و هزاران شعر من، شکستن قوانین شعری و آزادی سخن،

تاریخ : دوشنبه 17 شهریور 1393 | 07:45 ق.ظ | نویسنده : آرمان تویسرکانی - نام: میثم گنجی | نظرات