تبلیغات
تویسرکان دیار شاعران و عارفان واندیشمندان؛ سرزمین سبز و آثار کهن؛ به دلکده ی اجتماعی؛فرهنگی ؛ شعرو دل نوشته های آرمان همدانی تویسرکانی خوش آمدید؛Welcome to our blog and social, cultural and literary - حرف آخر ...
گاهی حرف آخر چنان عظیم و باشکوه وناگفتنیست که در قاموس هیچ واژه و بیانی نمی گنجد و تنها یک واژه توان جای دادن حجم و شکوه آن را دارد و آن سکوت است و بزرگترین حرف هم سکوت است وبلندترین فریاد هم سکوت وعمیق ترین سخن هم سکوت است وهر چه که به اوج می رسد سکوت است؛ اما هرگوشی توان شنیدن و هر درکی توان فهمیدن آن را ندارد


خدایا چنان به تو امیدوارم که گاهی جان در جسم بی تاب می شود
و چه گناه بزرگیست نا امیدی و بزرگترین گناه همین است
خدایا من پر از نمی دانم هستم و دانستن نمی دانم
 پر از ترس است خدایا ترس نمی دانم هایم
 را از من بگیر وبا شجاعت دانستن
جایگزین کن

انسان در طول تاریخ برای جاودانه شدن به  هرکاری دست زده است
غافل از اینکه اکسیر جاودانگی انجام کارهای نیک وماندگار
است انسان تنها یک اکسیر برای جاودانه شدن
دارد و آن نیک بودن است پس هرچه
نیکوترباشیم ماندگارتریم

هر انسان
 زمانی به آرامش
 می رسد که پاسخی
برای این سه سوال داشته باشد
که از کجا آمده ام؟
آمدنم بهرچه بود؟
به کجا می روم؟

انسان
موجودیست
که پیوسته بین عرش و فرش
در حال صعود و سقوط است بین دو بودن
وخوشبخت کسی است که
به یگانگی و یک بودن
می رسد

مهمترین تکلیف ما
 این است که زندگی را زندگی کنیم
و زندگی بخش باشیم نه اینکه خود را
به مرگ روزمرگی بسپاریم

اصلاقبول اشرفیت
همه ما مدعی هستیم
که اشرف مخلوقاتیم، سوال من ازهمه
 اشرف مخلوقات این است که مگر ما به خداوند
خالق نمی گوییم؟مگرما از خدا و نماینده
او نیستیم؟چقدر توانسته ایم خلق
کنیم؟معنی خلاقیت را میدانیم؟
معنی زیبایی را چطور؟
خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد
ما چه چیز زیبایی را در خود و جهان خلق کرده
و ساخته ایم؟آیا هنوز هم میتوانیم ادعا کنیم که اشرف
مخلوقاتیم؟!چند نفر از ما واقعا خالق بوده ایم؟
چقدر در خلق زیبایی درجهان
نقش داشته و داریم؟
آیا بهترنیست
بگوییم انسان می تواند اشرف مخلوقات
باشد نه اینکه هست ؛می تواند باشد به شرط
آنکه صفت خالقی را در خود ایجاد و عملی
کند و خلق کند و زیبایی بیافریند
در درون و بیرون خود بنابراین
انسان همانطورکه می تواند
اشرف مخلوقات باشد
می تواند پست ترین
مخلوق هم باشد

البته که گاهی خلاقیت
ابزارهای زیادی لازم دارد اما
انسان خالق از کوچکترن ابزارها
برای نمایش خلاقیت استفاده خواهد
کرد تا خالق بودن خود را نشان
دهد هرچند اندک که دلیل
اشرف بودن همین است
"خلق کردن زیبایی"

تعصب به جا و بی جا ندارد
تعصب زشت است چون مانع رشد است
وهرچیزی که مانع رشد ویا فنا کننده ی رشد و کمال
باشد زشت است و مذموم است وباید
آن را کنار گذاشت واز آن دوری کرد
اما عقل همیشه
به جا و زیباست وهرگز نباید آن را
کنار گذاشت


بدون شک
 کبک زیباست و آرامش بخش
اما گاهی دیدن کبک ها مرا عصبی می کند
در آن زمانی که سرشان را زیر برف می کنند
 وهمه چیز را سپید و پاک و بی
نقص می بینند واین همان
آرامشیست که بی
ارزش است
چون واقعیت ندارد
ومحصول نا آگاهی
وفریب خود است
 
خدایا ابهام و تردید وترس را از تمام اندیشه ها و دل هایی که تو را می خوانند و می خواهند  بگیر و یقین و آرامش را به دلها ودستهایی که در این دنیای شناخته و ناشناخته به سوی تو بلند است عنایت فرما هرچند نوشتن وافشای بعضی حرفها حیف است چون محصول دل هستندو محصول دل فروختنی و نمایش دادنی نیست اما گاهی جنون راه رسیدن به سعادت است پس عشق خودت را در تمام دلهایی که گاهی به یاد تو بی تاب میشوند استوار گردان تا گام هایشان استوار گردد تا تمام آنچه را  که برای رسیدن به رضایت تو لازم است باهمان قدرت بی انتهایی که تو به آنها بخشیده ای بدست آورند


بدون شک زیبایی انسان

 با اختیار و آزادی وتلاش و نیت تلاش او ست

اما باکمی دقت متوجه خواهیم شد با اینکه انسان

موجودی مختار و آزاد است اما بعضی از چیزهای این دنیا و

 انسان جبری و ارثیست و وراثت و ارث وشرایط نقش

 مهمی در سرنوشت افراد دارد وتنها روح های بزرگ

 واندک و اراده های پولادین هستند که خداگونه

 از هیچ همه چیز می سازند

 بنابراین سرنوشت

 عموم افراد رابطه ای جدی با جغرافیای جبری و ارثی

و شرایط ومحیط آنها دارد پس بهتر است تلاش را هدف خود قرار

 دهیم ،نه نتیجه و رسیدن به هدف را ؛که آنچه مهم است

 تلاش در راه هدف است و هدفمند بودن یکی از

رسالتهای زیبای انسان است

------------------------------------

خدایا هرچه تو بخواهی و بگویی

من دیگر هیچ نمی گویم واین حرف آخر من است

"سکوت" و سکوت همان واژه ی باشکوهیست که تنها

 اندیشه هاوقلبهای باشکوه توان شنیدن و فهمیدن

 آن را دارند میدانم و میدانید که سکوت رنج دارد؛

درد دارد ؛زخم دارد ولی آرامش هم دارد!

وآن سکوتیست که نمایشگر

شکوه و شرف است


که هیچ رنجی و زخمی کشنده تر ودردناکتر از سخن گفتن در جغرافیایی که درکی از تو ندارد نیست پس زنده باد سکوت که سراسر شکوه ناشناختگی و زندگی و جوشش و پالایش خویش است و بذریست که در حال انتظار و ساختن بهار شنیده شدن و درک شدن است تا با این جوشش در خویش و رنج بازنگری و باز شناسی خویش ومحیط خویش بیشتر از پیش واژه به سنگ رنج صیقل دهد با خون دل آبکاری کند تا در آن بهار لب بشکافد و گل برویاند و گل باشد؛ من در رنج متولد شدم و در رنج زندگی کردم و در رنج نفس کشیدم و در رنج ...و این منِ تمام افرادیست که در طول تاریخ مختصات انسان بودن را شناخته وبه آن دلباخته اند و به آن عشق ورزیده اند واین منِ تمام افرادیست که انسان بودن وماندن وشدن یگانه دغدغه ی آنها بوده وهست.
نمیدانم تعریف شما از رنج چیست اما رنج همان چیزیست که با زخمهایش دید مرا وسیع تر کرد و پرواز اندیشه را در من خلق نمود و مرا در زیر برچسب تلخ غیر قابل درک برای گروهی قرار داد  و مرا وارد دنیای اندیشیدن و تنهایی و تجلی و بروز درون و خودافشایی کرد پس رنج هم زیباست چون باعث خلق زیبایی می شود رنج همان چیزیست که هر بذری برای رشد بباید آن را تجربه کند واگرنه مرده است پس ملاک زنده بودن هم رنج است وهرچه از رنج بگویم زیباتر میشود اما رنج هم نسبیست و رنج هم مثل همه ی چیزها زشتی هم دارد وآن زمانیست که رنج از توان انسان فراتر می رود ؛ کویرها و مردابها فقط نماد بی مسئولیتی و بی لیاقتی نیست بسیاری از آنها وتمام دشت های سوخته محصول رنج های بیش از حد توان است

خدایا تو خود می دانی

در این سالها تنها کَس من تو بودی

همان کَس بی کسان وآرامش بخش غریبان

وهم سخن نیمه شبان وهمراه همیشگی پناهندگان به سکوت و

 طبیعت میدانید ومیدانم همان طور که در باغی که همه ی گلها

 سلامت هستند اگرگلی دچار آفت باشد مجرم است وتردمیشود

اما خوب است بدانیم در باغی هم که همه آفت دارند سلامتی

جرم است!پس گاهی باید به مجرم بودن وغربت و تنهایی افتخار کرد

همانطور که در طول تاریخ مجرمانی بوده اند که بهترین زمانه ی

خویش بوده اند و بایدخوشحال بود و خداوند را برای این نعمت بزرگ

سپاس گفت که اینگونه تو را محافظت میکند که پیله ها ی غربت

و تنهایی می توانند آبستن پروانه ها باشند

درست است که طبع شعر دارم اما اگربگویم بعضی از آدمها از خوشبختی و شادی و حتی موفقیت های پاک که یکی از ابزارهای خوشبختیست میترسند! اغراق نیست!به همین دلیل از هرچیزی که آنها را به سرزمین خوشبختی رهنمون کند اجتناب می کنند!چون باور کرده اند که سهمی از خوشبختی  ندارند!و پیوسته ؛ آگاه و ناخود آگاه برای اثبات این باور می کوشند واز آنجا که سرنوشت نهایی انسان در حوزه ی اختیار و انتخاب به باورهایش و انتخاهایش و میزان وشدت باور وایمان و درستی انتخاب بستگی دارد چنین افرادی هرگز طعم خوشبختی را نمی چشند چون یا باوری ندارند و یا به باورهایشان ایمان ندارند ویا برای خود حق انتخابی متصور نیستند


بزرگترین افسوسها زمانی رقم می خورد

که ابزار در کنار عُرضه (لیاقت و توانمندی فکری و ایمانی)

 قرار نمی گیرد و این همان حکایت بذرهای عالیست که به دلیل

دور ماندن از شرایط رشد فنا میشوند و به ثمر نمی رسند!و همان

حکایت همیشگی و تلخی که در سراسر تاریخ بشر همواره

بوده و هست و این همان جبر شرایط است عاقبت

بذر در کویر همین است "فنا" البته که

درجهانی نسبی نمیتوان سخن

ازقطعیت گفت اما؛کلیت

ماجرا همین است


شاید باید حرف آخر را بهتر از این نوشت و یا شادتر و شیرین تر از این تا خاطره ای خوش بر جای بماند اما به نظر من حرف آخر باید حرف دل باشد بی هیچ کوششی برای خلق واژه ،ساده و روان وصادقانه؛ وپر از شکوفه های حقیقت ؛که گاهی زیباترین و جذاب ترین حرف ها و واژه ها همین حرفهای ساده و بی کوشش دل هستند که بی اختیار می جوشند و بر صفحات نقش می بندند


امیدوارم تمام حرفهای

دلی که نوشتم و در ادامه خواهم نوشت باعث رنجش

 کسی نشودویا موجب این سوتفاهم که من خودم را چنین

 وچنان میدانم و ...نه انسانها همه دارای حُسن و نقص هستند و

 اگر نقصی نداشتیم روی زمین نبودیم بحث وهدف بیان تفاوت ها و

بخش اندکی از حقیقت ها در کنار واقعیتهای تلخ و شیرین در کلام

 آخر بود واگرنه ما همانیم که عرض کردیم

شاعریم و آرمانیم خاک پای

همه ی شوریدگانیم

انسان مهم است ؛ارزشمند است؛باشکوهست ؛

هرکه میخواهد باشد و انسانیت مهم تر؛

همه ما زیباییم و ارزشمندیم

چون خداوند زیبا و ارزشمندی داریم ؛همان خدایی

که این همه برای ما وقت گذاشته و هزینه ها کرده است

واینکه باید واقعیتهای غیرانسانی را بی آنکه دامن به آنها آلوده کنیم بپذیریم نه اینکه انجام دهیم بلکه وجودشان را بپذیریم تا از رنج دیدنشان کمتر آسیب ببینیم که بعضی واقعیتها هیچ سنخیتی با فطرت انسانی ندارند و گاهی هم دلیل نیک و مشروع و منطقی ندارند و به عبارتی همین جوری اند باید بدانیم ما انسانها هرچه بیشتر بدانیم بیشتر پر میشویم از نمی دانم ها و ابهامها و سوالها و هرچه این سوالات بیشتر و در مورد موضوعات مهمتر و اساسی تر باشد انسان به شکوه انسان بودن نزدیکتر است که ارزش هر انسان به سوالاتی بستگی دارد که در ذهن دارد باید بدانیم که نباید از آدمهایی که در دنیای محدود واقعیتهای فیزیکی که همان حواس پنجگانه هستند زندگی می کنند توقع داشته باشیم به دنیای نامحدود ذهن قدم بگذارند و درکی در این زمینه داشته باشند چون درک آنها در حیطه ی اعضا و جوارحشان است و حواسشان فقط معطوف به حواس پنجگانه شان است و از حواس هزارگانه ی ذهن بی خبرند پس فخرفروشی های پوچشان را که محصول تمرکز بر حواس پنجگانه و دست آوردهای این حواس است درک کنیم و از اینکه به دلیل محدودیت حتی گاهی شما را سرزنش و قضاوت می کنند غمگین نباشید چون ایشان فقط پنج قاضی دارند و آن هم حواس پنج گانه شان است اما پیوسته مراقب فاصله تان با آنها باشید چون همانطور که رنج زیستن با آنها اگر در حد توان تحمل شما تنظیم شود مفید است نزدیک شدن بیش از حد آنها به حریم شما و خارج از توان وتحمل شما می تواند مضر و خطرناک باشد چون رنج انسان را صیقل می دهد و رشد می دهد پس بد نیست در حد توان رنج هایی را که به شما می رسانند ببینید و صیقلی شوید اما مراقب حفظ فاصله لازم باشید که این اکثریت می توانند شما را از پای درآورند و مراقب باشید که ایشان وارد حریم شما نشوند که محرمیت با ایشان به محرومیت شما از باشکوه ترشدن ختم میشود که آنها پنج دلیل بیشتر برای زندگی ندارند و آن هم همان حواس پنجگانه شان است پس بهتر است هم مسیر آنها نه هم روش آنها در دنیای واقعی شان باشید وپس از گذر از دنیای مشترکتان به دنیای خود سفر کنید و زندانی دنیای پنجگانه ی انها نشوید که محدود شدن در حواس و توقف در انها یعنی مرگ حتی اگر نفس بکشیم




من  زمانی به خودم ایمان داشتم

که هیچ کس به من ایمان نداشت

گاهی باید بعضی سخنان اهل اندیشه را تجربه کرد تا به عمق دقت آنها پی ببریم و با تمام وجود درک کنیم که آنها چه گفته اند ویکی از آن سخنان این است : شک نکنید برای فرد یا افرادی که شما را می فهمند هیچ توضیحی لازم نیست و برای فرد و افرادی که شما را نمی فهمند هر توضیحی اضافه و بیهوده است

گاهی آگاهی و دانستن چنان  رنج و درد وفشاری
در انسان ایجاد می کند که با خودش می گوید هرچه تاکنون دانسته ام و هرچه تا کنون کتاب خوانده ام و  هرچه تا کنون اندیشیده و فهمیده ام دیگر بس است! به اندازه ی کافی خودم را دچار رنج کرده ام از این به بعد هیچ کتابی را نخواهم خواند! وبه هیچ موضوعی فکر نخواهم کرد!

دریای محبت باشیم اما برای کسی که لایق آن باشد
برای نالایقان بهتر است کویر باشیم
وتمام محبت خود را نثار کسی
کنیم که لایق آن است



ودر پایان

 از خداوند می خواهم تمام انسانها را و من را یاری کند طوری

 زندگی کنیم تا در آن لحظه ی آخر که جان از زمین تن به

پرواز در می آید لبخند بر لب داشته باشیم

پس ای سرچشمه ی نور و مهربانی

 یاریمان کن تا با تلاش هرانچه  ما

را به رضایت تو وسعادت نزدیک

 می کند بدست آوریم

خدایا
بهترین بهشت نزدیک ترین و در دسترس ترین بهشت است

و آن بهشتی است که انسان می تواند در درون خود خلق

کند و پدید آورد؛ توفیق خلق این بهشت را به همه ی

انسانها و من عنایت فرما که این همان راز آرامش

 است و آرامش همان چیزیست که همه

انسانها به دنبال آن می گردند

والسلام و السکوت...

آرمان همدانی تویسرکانی

مورخ: اکنون تا ...

ضمنا از شما دعوت می کنم در ادامه مطلب چندغزلی رو که از حضرت حافظ انتخاب کردم  و جزو غزلهایی هستند که از دوستان و همراهان من در خلوتهایم می باشند مطالعه بفرمایید...

غزل شماره 122


********************************************

غزل شماره 128

***********************************************************************
غزل شماره 300

*******************************************************************

غزل شماره 464


تاریخ : شنبه 19 مهر 1393 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان تویسرکانی - نام: میثم گنجی | نظرات